امتداد

خرید بک لینک
سال گذشته در همین حوالی زمانی، نوشته بودم که دارم یه پروژه جدید شروع میکنم و امیدوارم تا الانا به نتیجه ملموس رسیده باشم. خب، اون نتیجهایی که در زمان نوشتن مدنظرم بود نه، ولی نتایج دیگری که مدنظرم نبود، چرا. حالا فعلا هم همین مسیر ادامه داره به حول و قوهی الهی؛ تا ببینیم سال دیگه به کدوم قله داریم نگاه میکنیم.اما امروز میخوام از خستگی بنویسم. یعنی خستگی نه. نه اینکه خسته نباشم، که هستم. اما این تازه شروع مسیره و مسخرهست که از الان بخوام دربارهی خستگی صحبت کنم. بلاتکلیفی هم شاید کلمهی خوبی نباشه. یه چیزی تو مایههای عدم اطمینان از نتیجه. محصولی ناهماهنگ با پیشبینیهام. ناتوانی در تکیه به تحلیل مغزم. به نظرم این نزدیکترینه. بستههای پیشنهادی مغز ظاهرا خیلی بویی از واقعیت میدانی نمیدن.تقریبا بار سوم ( یا شایدم چهارم! ) ــیه که دارم با همین فرمون زمین میخورم. در بیابان، گلی از زیر زمین سبز میشه میاد بالا، رقص در باد، پخش بویی که باعث میشه فراموش کنی توی بیابونی و دقیقا در همین نقطه، میفهمی که خبری از گل نیست. به محض اینکه از بیابون چشم برمیدارم، بیابون با وحشیگری خودش رو توی چشم فرو میکنه به معنای اینکه " فقط منم. همهچی منم. حتی اون گل هم منم ".البته که حتما اینطور نیست و بیابون هم دوست داره برای خودش اعتباری که نداره رو دست و پا کنه. نکته اینجاست که باید با وجود تمام هوچیگریهای بیابون، حتی بهش نگاه هم نکرد. شاید زمین خوردنی در کار نیست و اصل ماجرا همین استشمام لحظهایی گلهاست. شایدم هست و اصل ماجرا، ندیدن بیابونه و گلها، بازی بیابون برای ضعیف کردنت در ندیدنش.خب، طبیعیه که هرکس به یه چیزی میگه گل. یا بهتر بگم، هرکس با یه چیزی حواسش پرت میشه. از شوربختی برای من، آنچی امتداد...ادامه مطلب

ما را در سایت امتداد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 17:40

قبلا در این سیاهه نوشته بودم آدما عموما ادای دانستن در میارن. ولی به نظرم میتواند این سکه روی دیگری هم داشته باشد. شاید ادا نیست؛ واقعا میدونن، ولی عمل نمیکنن. راستش به نظرم اگر کسی درگیر اولی باشه، شانس بیشتری برای نجات داره. ولی خب دومی هم، کم منطقی به نظر نمیاد. حتی میتونم بگم احتمال بیشتری براش قائلم. ما هر روز خیلی چیز جدید یاد میگیریم. ولی آیا استفادهشون میکنیم؟ آموختههامون رو روی خودمون، زندگیمون و شرایطمون پیاده میکنیم؟ یا معتقدیم که ما بدون تحلیل درستیم؟این ذهنیت که نیازی به تغییر نیست و " من اصلا چرا باید تغییر کنم؟ همینم که هستم " که به نظرم نیاز به توضیح نداره چقدر جهالت پشتش خوابیده. ولی اینکه ما خودمون رو سوژهی تغییرات ملزوم، یا اصلا زمینبازی نمیبینیم، شاید چیزی فراتر از عدم احساس نیاز به تغییر باشه.به نظرم از نگاه اول شخص ما نشئت میگیره. اینکه ما عادت کردیم خودمون رو نبینیم. باقی چیزاییان که محل توجه ان. هرموقع آسیب ببینیم میفهمیم دیگه؛ در غیر این صورت تمرکزمون به هیچوجه روی خودمون نیست. حتی آموختهّهامون هم تا وقتی سوژهی احتمالیش " من " باشه بلا استفاده باقی میمونه.در حالت رایج ( که دورترین حالت نسبت به ایدهآله )، ما حتی رفتارهای دیگران رو هم بررسی نمیکنیم. نه خودمون نه دیگران. یا در واقع بهتر بگم، منشاشون رو بررسی نمیکنیم. ممکنه از خود رفتار یا نتیجهی اقدامشون ناراحت یا خوشحال بشیم؛ اما چرایی و جوانب دیگر اون اقدام رو بررسی نمیکنیم. که خب دست شما درد نکنه :))در حالت کمتر رایج ( ولی همچنان قابل یافت )، ما فقط رفتارهای دیگران رو بررسی میکنیم. البته همین بررسی هم در قریب به اتفاق مواقع، در حضور دیگران انجام میشه. در واقع غیبت میکنیم. به عنوان مثال میگ امتداد...ادامه مطلب

ما را در سایت امتداد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 13:35

[ عنوان به معنای " ای تویی که روان و جاری هستی " میباشد؛ در همینحال شما مجاز به هرگونه برداشت دیگر هم، هستید ]نمیدونم چرا به طور مداوم این رو فراموش میکنم که روابط، برای منافع شکل میگیرن. انگار میدونمش، ولی در موقع نیاز نمیدونمش. در موقع تصمیمگیری، تمرکزی روش ندارم و با تصورات فانتزی و گوگولی که آره این دیگه قراره تا ابد ادامه پیدا کنه محاسبات رو انجام میدم و این محاسبات، باعث بروز شادی و غم میشوند؛ که همهی اینها یعنی تقریبا به مصداق عینی اون عبارت مشهور و معروف " مثل خری که کتاب حمل میکند " بسیار نزدیکم.اگر ما سوادی بیابیم و در مسیر کاربردی ازش استفاده نکنیم که پس کاش سوادی نیابیم دیگه :)) اجازه بدین اندکی از عوارض بیسوادیموضعی بنویسم.وقتی که در وقت لازم، سواد رو خرج نکنیم ( با فرض اینکه با سواد هستیم ارواح شکم عمهی بزرگوارمان ) یعنی تصمیمی که گرفته شده نه از روی عقل، بلکه از روی غریزه و هیجانات آنی گرفته شده. میدونم، خیلی انگار جملهایی بود که بعدش باید بگیم، نه بابا؟ خودت گفتی؟ ولی لطفا تحمل بفرمایید.اون تصمیم با هیجان گرفته میشه و ثبت میشه توی ذهن به عنوان چکپوینت. یا نتیجه مثلا. حالا اگر ما فرداش بخوایم یه تحلیلی نسبت به شرایط خودمون داشته باشیم، دیگه نمیایم اون " نتیجه " ایی که گرفتیم رو مجدد بررسی کنیم؛ کاری که میکنیم اینه که نتایجی که تعدادی با عقل و تعدادی با احساسات گرفته شده رو نسبتشون رو میسنجیم و سبک و سنگین میکنیم. در صورتی که شاید اعتبار خود اون چکپوینتها زیر سوال باشه و نیاز به بررسی و دقت بیشتری داشته باشن. ولی خب حداقل ذهن من اینطوری کار نمیکنه، شما رو نمیدونم.برای درمان ماجرایی که خدمتتون عرض کردم، دو تا راه میبینم. یک: انقدر تمرکز رو ببریم بال امتداد...ادامه مطلب

ما را در سایت امتداد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 17:06

یه جملهایی نوشته بود، میگفت: " بهای هرچیز، زندگیایست که در قبال آن میپردازیم ".اصلا نمیدونم چطور باید این پست رو ادامه بدم و نظرمو دربارهی این عبارت بنویسم. به نظرم در عین حال که گویاست، گنگه. در عین حال که جامعه، ناقصه. در عین حال که پیچیدهست، سادهست.بذاریم فقط به اینکه لذت بردم ازش بسنده کنیم.درباره وضعیت فعلی هم اشارهی مختصری بکنم برای یادآوری در آینده بد نیست. برنامهایی که در چهارسال گذشته دنبال میکردیم با شکست روبرو شد؛ البته هیچوقت این شکست قطعی نخواهد بود و همیشه جای کار بیشتر هست، ولی دیگه دارم از ذهنم کنارش میذارم و میرم سراغ کارای دیگه. یه پروژه دیگه رو دارم شروع میکنم و امیدوارم تا ۶ ماه یکسال آینده به نتیجه ملموسی برسم بابتش. دیگه به نظرم نتیجهملموسلازم دارم میشم :))چیزای زیادی برای ترسیدن وجود دارن، چیزای زیادی برای نگرانی وجود دارن، ولی بهتره سعی کنم یا باهاشون کنار بیام، یا تمرکز رو ببخشم به مقولات دیگر.به هرحال، ادامه تنها چیزیست که فعلا، داریم. امتداد...ادامه مطلب

ما را در سایت امتداد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: شنبه 1 مهر 1402 ساعت: 13:33

با امید به پروردگار، میریم که چند خطی بنویسیم، ایشالا که نمیزاییم.اول نظرمو دربارهی روند دنیا بگم. به نظر حقیر، هرچی جلوتر میریم، زیستن سادهتر و زندگی کردن سختتر میشه. بارها و بارها عرض کردم ( نمیدونم اینجا نوشتم یا نه، ولی این عقیدهمو به طور کلی به طور مکرر تکرار کردم ) که تخصص در نظر اینجانب، ارزشی نداره. تخصص رو عمهی بزرگوار بنده هم میتواند داشته باشد. اندکی تضییق مقعد میخواد که این خودش در دنیای امروز ارزش به حساب میاد؛ ولی من حتی برای اینم ارزش خاصی قائل نیستم و جزو بدیهیات میدونمش. شما اگر اینم نداری که برو کشکتو بساب. اگر اینو داشتی تازه به نقطهی صفر رسیدی. فلذا اینکه من در یک امری تخصص داشته باشم، فینفسه من رو دارای مقام نمیکنه. مجدد عرض میکنم که داریم دربارهی نظر من صحبت میکنیم، منظورمون این نیست که اینا فکته. بلکه نظر بندهست. تکرار بفرمایید. نظر، بنده، است. یا حتی زیباتر بگیم؛ تحلیل، بنده، است.در دنیای دیروز، فرضا شما ۲۰۰۰ سال قبل رو در نظر بگیر، شما مجبور بودی تنگ باشی، وگرنه نون نداشتی بخوری. خودت نپزی، نون نداری. خودت آب نکشی از چاه، آب نداری. خودت الوار درست نکنی، خونه نسازی، جایی نداری بخوابی از سرما نمیری. اما امروزه اینطور نیست. دنیا هرچی جلوتر رفت، آدما کمتر لازم داشتن که همه کار رو خودشون انجام بدن. تخصصها پخش و عمیق شدن. قطعا امروز یه متخصص خانه سازی، خانهی بهتری از اون بندهی خدای ۵۰۰ سال پیش میسازه، اما از پخت یک نان ساده شاید عاجز باشه. دیگه مثال زدم حالا شما شل بفرما. این یه پست محقره فقط.بعد هم ساز و کار حاکم بر دنیا بر پایهی یه چی بده یه چی بگیر هی جلوتر رفت ( نیازمند بررسی و مطالعهی بیشتر ) و بعد چه اتفاقی رخ داد؟ کم کم تخصصهای منح امتداد...ادامه مطلب

ما را در سایت امتداد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: شنبه 1 مهر 1402 ساعت: 13:33

صفحه بندی