دیو صورتی

خرید بک لینک

دوست دارم یه پست کوتاه داشته باشم. ولی من خیلی خوشم نمیاد به چیزی که دوست دارم توجه کنم. دوست دارم که دوست دارم؛ دلیل نمیشه که. اصلاً چرا باید دوست داشته باشم؟ اگه جرأت کرده یه چیزی رو دوست داشته باشه، یعنی کوتاهی کردم در تنبیه و تربیتش.

البته خیلی جاها هم موفق نبودم، دقیقاً به علاقه تن دادم، ولی همهی تغییرا هم که نمیتونن یه دفعه باشن. بعضیاشونم زمان میبرن و به قول خودمون " کم کم " اتفاق میوفته.

من به جد فکر میکنم که اگر منطقی ببینیم، هیچ چیز بدی در دنیا وجود نداره. بد به معنای عمومیش البته. برای من خیلی چیزا بده. ولی آیا همون چیز به طور کلی چیز بدیه؟ من اینطور فکر نمیکنم. این یکی از جنبههای این موضوع عدم توجه به علاقهس. یعنی ما میگیم " من پیانو دوست دارم " ( مثال میزنم، وگرنه که من گه بخورم ) چون ( یکی از دلایلش اینه که ) فکر میکنیم از باقی سازا بهتره. یا ما توش بهتریم. یا کلاس بیشتری داره. یا وسعت کارایی که میشه باهاش کرد بیشتره. یا... . هر دلیلی که بگیم، به این دلیله که فکر میکنیم، برای ما، بهتره.

فکر نمیکنیم که پیانو میتونه برای انسان و مسیر توسعهی انسانی بهتر باشه یا نه. به این فکر میکنیم که برای ما بهتره یا نه. امیدوارم در پاراگراف طولانی قبلی تونسته باشم منظورم رو منتقل کنم.

باید یه موضوعی رو مطرح کنم تا بتونیم وارد پاراگراف بعدی بشیم؛ اونم اینه که من کلاً خیلی از موارد بشری رو نمیفهمم. خیلی چیزای ساده و بدیهی ها! مثلاً من نمیدونم چطور یه سری آدما کتاب خوندن رو دوست دارن. یعنی، مطالعه تا جایی جذابه که یه رمان گوگولی ( فرضاً ربکا ) میخونی. یا یه کتاب انگیزشی که نویسندهی طنازی هم داشته ( فرضاً سومو ). وگرنه خوندن " اخلاق خدایان " واقعاً از سر لذته؟ " تمایز "؟ یا مثلاً چطور کسی میتونه با لذت غذا بخوره؟ این کار فوقالعاده بیهوده و تکراری که باید همیشه حواسمون بهش باشه و یه روز اگه دقت لازم رو نداشته باشیم همش درگیرشیم.

فلذا یکی دیگه از جنبههای عدم توجه به علاقه به نظرم اینه که توش اتفاقی نمیوفته. یعنی من اگه بخوام کاری رو بکنم که بیشتر از همه دوست دارم، باید هیچکاری نکنم. با اینکه تصورش برام سخته کسی غیر از خواب چیزی رو دوست داشته باشه، ولی بیایم تصور کنیم فرد دیگری، چیزی که بیشتر از همه دوست داره، تعلیم و تربیته. در نظر بگیریم یارو معلمه. این معلم، اگر بخاطر علاقه داره اینکارو میکنه، با اندکی فشار، مثلاً توهین، به انزوا کشیده میشه. حداقل انگیزهش رو از دست میده؛ که من برای اینا داشتم خودمو به آب و آتیش میزدم؟ با اندکی مشکل، مثلاً یه چالش تو نگاهش به دنیا، امکان اینو داره که بزنه زیر همهچی.

یا حتی، تقریباً مثل همهی تجربههای دیگهی ما دربارهی علاقه و احساسات، یه روز به این نتیجه برسیم که دیگه تعلیم و تربیت رو دوست نداریم و دیگه نمیخوایم وقتمون رو برای این مسخرهبازیا تلف کنیم. تا حالا برای شما پیش نیومده که به خودت بیای و ببینی چقدر چیزا بوده که پارسال یا ۵ سال پیش دوستشون داشتی ولی الان نظرت تغییر کرده؟ اگه پیش نیومده که به نظرم خودت رو به یه موسسه تحقیقاتی روانشناختی معرفی کن.

اما برعکس، اگر ما نه از سر علاقه، بلکه از سر تکلیف بخوایم عنوان " معلم " رو انتخاب کنیم، دیگه چی میتونه مارو از انجام تکلیف منع کنه؟

یکی دیگه از جنبههای بیتوجهی به علاقه، سرکوب احساساته.

اما به نظرم مهمتر از همهی اینا، مشخص کردن رئیسه. ما اونجایی که باید رئیس باشیم در مقابل خودمونه و اونجایی که باید محبت محض داشته باشیم در مقابل دیگرانه. ولی تقریباً همیشه برعکس عمل میکنیم. بخاطر همین تن ندادن به علاقه از اولین راهای مقابله با خودمونه.

در نهایت اگه به نظر میاد دارم چرت میگم، پیشنهاد میکنم پست « " علاقهات را دنبال کن " توصیهی مزخرفی است » رو مطالعه کنین. حرفای منو نمیزنه، ولی تهش جمعبندیهامون مشابهه : )))

اگر هنوزم به نظر میاد دارم چرت میگم، خوشحال میشم تحلیل شمارو بشنوم. ولی همچنان میگم، همه درست میگن. مهم نیست چی میگن، درسته. اینو تا حالا نگفته بودم؟

امتداد...

ما را در سایت امتداد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 16:28

صفحه بندی